رخ نمایی زمستان از پشت آستری پرده

درخواب عمیقی فرو رفته بودم که ناگهان خورشید از لا به لای آستری های پرده اتاقم مانند مادری که نگران فرزندان خویش است من را برای آغاز روز جدید با نور درخشانش بیدار کرد .
چشم باز کردم و لبخندی زدم و برای خورشید خانم دست تکان دادم ، او هم جواب مرا با رقصاندن نورش دور سرم داد.
خورشید مانند همیشه مهربان بود ولی غم چهره اش را هر کسی می فهمید  ، چون امروز خورشید خانم باید زودتر ازبقیه روزها پست خود را به ماه می داد و محل کار خود را ترک می کرد و به مرخصی اجباری می رفت من نیز با او هم درد شده بودم اما کاری از دستم بر نمی آمد . تخت خود را ترک کردم و با انجام کارهای روزمره به ساعت مرخصی اجباری خورشید خانم نزدیک تر می شدم.
 ابرها پرده ای در آسمان کشیده بودند و حضور خود را اعلام می کردند. آنها هم غمگین بودندو من با جرات می توانم فریاد بزنم که از خورشید بیشتر دلگیر بودند. ابرها هیچ گاه نمی توانستند به اندازه خورشید خانم خود دار باشند و بغض خود را با صدای ناهنجاری ترکاندند و اشک خود را همانند مرواریدهائی که در دام صدفها اسیر شده بودند رها کردند و اشکها از غم فراوان با سرعت به سوی زمین می دویدند .
خورشید خانم هم ، مانند مادری وحشت زده در تقلا بود تا راه فراری پیدا کند و به مرخصی خود برود اما ابرها با پرده ای از اشک که در آسمان کشیده بودند تمام راههای فرار را بسته بودند. بلاخره تلاشهای خورشید جواب داد و راه فراری پیدا کرد و با عجله نور خود را مانند آستر پرده که روی پرده سر می خورد روی آسمان سر داد و به دنبال خود کشید و نورش محو گردید. خورشید به مرخصی رفت و ماه پست خود را از او تحویل گرفت اما غصه ی ابرها هنوز تمام نشده بود و همچنان می گریستند.
ظلمت شب با نور ماه لطافت خاصی پیدا کرده بود و من به گفته پدرم حاضر شدم تا با خانواده به خانه ی پدر بزرگم برویم . همه حاضر شدند و راه افتادیم. وقتی رسیدیم همه در آنجا جمع بودند ما هم با همه احوال پرسی کردیم و به جمع آنها پیوستیم. همه دور هم زیر کرسی مشغول خوردن آجیل بودیم و می گفتیم و می خندیدیم و پدر بزرگم فال حافظ می گرفت ، ناگهان صدای مهیبی خانه را لرزاند ، من بدنبال آن صدا گشتم. صدای دوستان غمگینم بود ، همان ابرها ، صدا صدای گریه شدید آنها بود .
به پشت پنجره رفتم و آستری پرده را مانند پر پرنده ای در دستم فشردم هنوز به عقب نکشیده بودمش که باد با غرش وحشتناکی من را بی حرکت نگه داشت و آستر پرده را از دستم کشید و خودش آن را به عقب هول داد.
از پشت پنجره مشغول نگاه کردن به گریه ابرها     و و خشم باد بودم. مقداری از ابرها آستری سفید رنگی از اشک های خود را روی کوه ها کشیده بودند که کوه ها گرم بمانند و ابهت خود را از دست ندهند  و بقیه ابرها آستر اشک های خود را روی گلبرگ گل ها به حرکت در آورده بودند و زار زار می گریستند . خشم باد درختان را کشته و کفنی از گرد و خاک دور آنها پیچیده بود .
ناگهان اسم خود را پشت سر هم و آرام شنیدم ، برگشتم و به عقب نگاهی انداختم ، در بزرگم ود که مرا به گرفتن عیدی شب یلدا دعوت می کرد. لبخندی زدم گریه ابرها تمام شده و خشم باد به پایان رسیده بود. باد اینبار آستر پرده را در دست خود گرفت و آن را روی پنجره سر داد انگار ابرها هوس کرده بودند کمی با باد خلوت کنند ، من نیز آن دو را تنها گذاشتم و برای گرفتن عیدی شب یلدا به سوی پدر بزرگم رفت


نویسنده مهمان : سنا حق شناس